تا يك دسته سار

حواس آسمان را پرت كردند

تو رفته بودي

من ماندم و

دلي كه داد مي زد

مال خودم نيست

حالا

  هر روز

 سار مي زنم.

 

***

 

مي ايستم

كنار تمام حماقتهايم

و عكس مي گيرم

مي ايستم كنار تمام روزهايي

كه نمي خواهند بروند٬

مي ايستم كنار تو

بغض مي كنم

دوربين زل زده به قطعه سنگي

كه چيزي از تو نمي فهمد

جز اسم ٬تاريخ تولد و وفات

و تو لبخند نمي زني

حتي اگر تا هزار بشمارم

 

 

 

***

داشتي توي آينه به خودت مي رسيدي

 كه من سر رسيدم

و تو ناتمام ماندي

تا همين جا يادم مانده

باقيش را بايد از آينه بپرسيم