مقدمه‌ها موجودات بینوایی هستند، که برخی آن‌ها را به چشم طفیلی کتاب یا اندام زایدی روییده بر قامت رعنایش  می بینند و  ناخوانده از آن‌ها می گذرند. یادم نمی رود وقتی را که دوستی از رنجی می گفت که برای نگاشتن مقدمه ترجمه‌‌اش برده بود و  زنهاری که بر ناخوانده ماندنش می داد. گذشت تا  این که مقدمه ی مهرداد بهار  را بر  پژوهشی در اساطیر  ایران خواندم، که در گریزی به دوران دانشجویی اش در لندن نوشته بود:

 

به یاد شبهای درازِ تنگدستی خود می‌افتم که در یتیم‌خانه ای در لندن به ازاء پشیزی تا صبح بیدار می‌ماندم و به سرپرستی نوجوانان شرور می‌پرداختم. در آن نیمه شبها بود که با زاداسپرم آشنا شدم و تلخی فقر و خستگی بی‌خواب‌نشستن‌ها را با سروکله زدن  با آن متن مشکل فراموش می کردم.

 

به این‌جا که رسیدم شادی و اندوه  با هم به سراغم آمدند، اما آن‌چه رفت اندوه بود، و آن‌چه ماند شادی. می بالم به این سرزمین که چند سطر از سرگذشت یکی از  بزرگانش چنین شوری به جان آدم می افکند.