باور كنيد دست خودم نيست اين سرودن هاي نابگاه.خودشان مي آيند و خودشان را مي نويسند و مي روند.وقت نشناسند و خودخواه،اين شعرها كه مرا زندگي مي كنند.مي بينيد كه هر چه از آنها مي گريزم و به خلوتم پناه مي برم مرا مي يابند و وادارم مي كنند به نامم ضربشان كنم، اين سكه هاي  هيچ كجا رايج شعرم را.

 

 

 

 

قرارمان

 

 همين جا بود

 

تو آمدي

 

هر دو برهنه بوديم

 

برهنه مثل

 

آزادي

 

     عشق

 

خشم

 

من حتي ساعتم را نبسته بودم

 

 

قرارمان

 

همين جا بود

 

روي همين نيمكت

 

 زير همين درخت

 

و همين آسمان

 

تو نيامدي

 

و من شدم جاي خالي تو

 

براي نيمكت

 

        براي درخت

 

براي آسمان.