من ربط اين چند سطر را با هم نميتوانم بيان كنم، اما مي دانم  هر سه با فاصله خيلي كمي از هم اتفاق افتاده اند خصوصا دو شعر آخري .شعر دماونديه را هم با همان شكل قبليش آوردم .به رضا قول داده بودم بازنويسش كنم .سر قولم هستم ا ما هنوز با شعر يت اين چند سطربيشتر درگيرم تا ايده پشت سر ش .براي من  اين چند شعر شايد قرابت حسي داشته باشند اما شما را نمي دانم.

 

 

 

 

دماونديه

 

 

تهران تب كرده است

آبله دارد

تهران دچار بي خوابي است

و تمام ديشب را بيدار مانده است

و دماوند

حالا

نه ديو سپيد پاي دربند

نه گنبد گيتي

كه بزرگترين جوش چركي دنياست.

 

 

حالا

 

 

- حالا كه خوشبختي

 

آنقدر كوچك هست

 

كه به همه نرسد

 

  نوبتم را

 

به تو مي دهم

تا

به اندازه نشنيدن يك نفر

 

به اندازه نديدن يك نفر

 

به اندازه نبوئيدن يك نفر

 

و

 به اندازه نبوسيدن يك نفر

 

به خوشبختي نزديك تر شوي.

 

 

 حكايت

 

دختري

 

 سيبي را 

 

به مردي كه عاشقش بود داد

 

 آنها از هم دور شدند

 

مرد جايي ايستاد

 

نگاهي به سيب انداخت

 

آن را بوييد

 

و به هوا انداخت

 

سيب

 

چرخيد

 

          و چرخيد

 

 و چرخيد

 

          و  چرخيد

 

مرد نا اميد شد و رفت

 

سيب

 

در دستهاي پسر بچه اي كه ازآنجا رد مي شد

 

افتاد

 

پسر

 

سيب را

 

گاز زد

 

 و

 

عاشق شد.