[برادر]

چه کلمه گرم و دلنشینی

و جه خوش آهنگ

آنقدر که تکرارش می کنم

[برادر ،برادر، برادر]

و چشمهایم را می بندم

و تو را می بینم

که روزهایت را قربانی شبهایت می کنی

و راستی در کدام آیین روشنایی را به پای ظلمت قربانی می کنند

و شب که از راه می رسد

از ماه

به لامپ دویست واتی خانه ات قناعت می کنی

و پای سفره ای می نشینی که

نانش طعم آفتاب نمی دهد

[برادر، برادر، برادر]

ای کاش تو هم چشمهایت را می بستی

تا مرا ببینی

شاعری که از همه دنیا به یک قلم قناعت کرده

که آن را هم می خواهند از او بگیرند

تا دیگر ننویسد

[برادر ،برادر، برادر]