یکشنبه سوم اردیبهشت 1391
پس از دو سال انتظار بالاخره ترجمه ی زندگی نامه ی
فرانتس کافکا از سری تک نگاریهای انتشارات روولت آلمان
روی چاپ را به خود دید. نشر کتاب پارسه با حذف مقدمه ی مترجم، پانوشتها، فهرست اعلام
کتاب و یادکردم از مترجمانی که ترجمه هایشان از کافکا یاریگرم بودآلمانیها در نگارش این دست آثار استادند، پس (با کمال احترام) تمام تصوراتتان از زندگی نامه های کلیشه ای را دور بریزید. این یکی چیز دیگری است. کلاوس واگنباخ که خود را پیرِ کافکا نامیده است و نشری هم به نام خودش دارد، در عین آگاهی بخشی به مخاطب داستان زندگی کافکا را که به خودی خود پر تب و تاب است، با نثری گیرا و همراه با تصاویری از کافکا روایت کرده است.
واگنباخ در صفحات نخست کتاب می نویسد:
وقتی نخستین بار در سال 1957 به پراگ آمدم٬شهر چهره اي غم زده و در عين حال تسلا بخش داشت.تصويري از شهری تخريب نشده و دست نخورده،يكي از زيباترين شهرهاي اروپا٬ و آن چهره ديگر شهر؛ از يك سو تقريبا تمام خانه هايي كه كافكا در آنها زندگي يا كار مي كرده باقي مانده بودند؛عمارتهاي كينسكي و شونبرن٬خانه مينوتا و خانه اوپلت٬ خانه هاي بيلكوا شماره ده ٬تسلتنرگاسه شماره سه ٬لانگه گاسه شماره ٬هجده ،ساختمان اداري شهر پوريچ شماره هفت ٬ و خانه كوچه الكيميستن.در شهرهاي دیگر مرتبط با زندگی کافکا نظیر ووسك٬پودي بارد٬تريش٬شلسن و ماتلياري هم وضع به همين منوال بود٬از سوي ديگر جستجو براي يافتن اسناد به آرشيوهاي چپاول شده ختم مي شد و تلاش براي يافتن شاهدان زنده به اتاقي در ساختمان شوراي يهوديان در مايزلگاسه مي رسيد ؛اتاقي با قفسه هاي ديواري مملو از كاغذدان هايي كه بر روي چند برگ كاغذ قرمز رنگ درون آنها زير نام و نام خانوادگي و محل تولد ،يك مهر به چشم مي خورد: اشویتس.
کافکای ده ساله همراه با خواهرانش الی و والی

آشپز ما؛ زني عبوس،لاغر اندام،با بيني قلمي،گونه هاي تكيده،مايل به زرد،اما پرانرژي و خونسرد،من را هر روز صبح به مدرسه مي برد. [ ... ]اول از خيابان و بعد هم از كوچه تاين گاسه رد مي شديم و بعد هم از مسیر دالان مانندي به سمت كوچة بازار گوشت پايين مي رفتيم. اين كار يك سال تمام هر صبح تكرار مي شد.هر بار كه از در خانه بيرون مي آمديم، آشپز مي گفت به معلمم خواهد گفت كه چقدر در خانه بي ادب بوده ام.اگر چه من خيلي بي ادب و گستاخ نبودم اما آن قدر لج باز،بي عرضه،خموده و سركش بودم كه بشود از همه اينها قصه اي براي معلم سر هم كرد.من اين را مي دانستم و به همين خاطر تهديد آشپز را جدي مي گرفتم. اول خيال مي كردم راه مدرسه خيلي طولاني است و ممكن است اتفاقات زيادي در فاصله رسيدنمان به مدرسه بيفتد(از همان دست خوش خيالي هاي كودكانه ای که ،عمرشان به قدر طول خیابانهایی بود،که هر قدر هم طولاني بودند، باز به آخر می رسیدند و رفته رفته جایشان را به جديتي مرگبار و ترس آلود می دادند)من هم دست كم تا انتهاي خيابان خيلي شك داشتم كه آيا آشپز كه اگر چه آدم محترمي بود، اما فقط در خانه اين احترام شامل حالش می شد، اصلا جرات حرف زدن باشخصيتي مثل معلم را دارد كه همه جا صاحب احترام بود. [ ... ]نزديكيهاي ورودي كوچه بازار گوشت [ ... ]ترسم از تهديدات آشپز اوج مي گرفت.حالا به مدرسه رسيده بوديم و اين خودش ترسم را بيشتر مي كرد و آشپز هم به اين ترتيب مي خواست بيشتر من را بترساند.من شروع مي كردم به التماس، او سر تكان مي داد، هر چه بيشتر عجز و لابه مي كردم،آن چه برايش التماس مي كردم در نظرم ارزشمند تر مي شد و به همان نسبت خطري كه تهديدم مي كرد بزرگتر. مي ایستادم و همچنان از او مي خواستم كه من را ببخشد، او مرا مي كشيد،من تهديدش مي كردم كه پدر و مادرم تلافي اين كارش را در خواهند آورد، او مي خنديد، اينجا او اختيار تام داشت، من به در مغازه ها مي چسبيدم، ستون سنگي نبش كوچه ها را محكم مي گرفتم،نمي خواستم تا او من را نبخشيده، يك قدم هم بردارم، دامنش را مي گرفتم و به عقب مي كشيدم(او هم جانش به تنگ آمده بود)اما من را هل مي داد و به من اطمينان مي داد كه همين كارم را هم به معلم گزارش خواهد داد، دير مي شد، ناقوس ساعت هشت كليساي يعقوب به صدا در مي آمد، زنگ مدرسه را مي شد شنيد،بقية بچه ها شروع مي كردند به دويدن، هميشه از اين كه با تأخير برسم بيشترين ترس را داشتم، حالا بايد مي دويديم و من مدام توي دلم مي گفتم:«به معلم مي گويد، به معلم نمي گويد»-او نمي گفت، هيچ گاه نمي گفت، اما هميشه اين امكان فزاينده را(ديروز نگفتم اما امروز قطعا همه چيز را خواهم گفت) داشت كه بگويد و او هيچ وقت دست بردار نبود.
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390
سالی که گذشت، عمری که رفت
سال 90 دنیا آبستن جنگ بود، طفل شوم جنگ بر شکم مادر می کوبید و قابله هایی حوله به دست دور تا دورش را گرفته بودند. زائو آن قدرها عجله نداشت که قابله ها داشتند. حتا در این دقایق آخر هم از اخبار قابله ها این طور بر می آید، که شاید کنار سفره های هفت سین مان، سال نو را با جنگ تحویل کنیم. خدایا حول حالنا الی احسن الحال. سال 90 سایه ی سیاست روی همه چیز و همه کس سنگینی می کرد و حتا شیرینی اسکار اصغر فرهادی را هم به طعم گس خود آلود. با تمام این احول سالی که گذشت برایم سال خوبی بود، با این که خانه ی دویست ساله ی مادربزرگم با خاک یکسان شد. یادم هست دایی ها برای ویرانی خانه ی پدری به فکر دینامیت هم افتاده بودند، غافل از این که این بنای پیر با آن معماری متواضع کویری با اشارت بیل مکانیکی فرو ریختنی است. این روزها فقط در خیالم می توانم روی طاقچه ها بپرم و دست دراز کنم از روی رف چینی های کهنه و بعضا بند خورده ی مادر بزرگ را پایین بیاورم تا پیرزن غبارشان را بگیرد و سال را با دلی بی غبار کینه نو کند. خدایش بیامرزاد.
سال 90 برایم سال پیروزی دیرهنگامم بر افسردگی بود. افسردگی سال های بسیاری از زندگی ام را تلف کرد. البته افسردگی آن قدرها که من شناخته امش چیزی مثل سرمازدگی است، به خصوص اگر در ایران زندگی کنی و از در و دیوار چیزهایی بر سرت ببارد، باید جنب و جوش داشته باشی تا یخ نزنی و گرنه کارت ساخته است. سال 90 برایم سال شروع این جنب و جوش بود، دو رمان ترجمه کردم. یکی را به ناشر تحویل داده ام و دیگری تمام شده و در مراحل ویرایش و بازخوانی و افزودن پا نوشت ها است. هر دو از آثار فاخر و جذاب ادبیات دنیا هستند. مجموعه شعری هم از شاعری آلمانی به نشر مشکی داده ام که فعلا از سرنوشتش بی خبرم اما ظاهرا عزم ناشر جدیست. امیدوارم وزارت ارشاد هم در سال جدید مشمول حول حالنا شود و باور کند این جماعت بلد نیستند از راه دیگری ارتزاق کنند. الان روزی ده صفحه بدون وقفه ترجمه می کنم. بیش از این فعلا در توانم نیست مگر به بهایی که من توان پرداختش را ندارم. راستی اتفاق تازه ای هم که در این چند روز آخر سال افتاد دعوت به همکاری برای سرایش ترانه های آلبومی است که البته نه به دار است و نه به بار اما در این مملکتی که هیچ چیز جدی گرفته نمی شود، پشت این همکاری کاملا دوستانه، عزمی کاملا جدی است. آها، راستی داستان کوتاهی هم از ایلزه آیشینگر در شماره ی نوروزی ماهنامه ی تجربه دارم که امیدوارم آنهایی که می خوانند لذتش را ببرند.
در پایان از این دوستان متشکرم:
شروین عاقلی عزیز در نشر جیحون، که خطر همکاری با مترجمی بدسابقه را پذیرفت،
علی عبدالهی استاد گرانقدرم که من را به قول خودش در باتلاق ادبیات انداخت،
ساعد مشکی بزرگوار و منصور مومنی عزیز که بی نظمی و تأخیرهای مکرر من را تاب آوردند،
امیر محمد رزم آرا یار مهربان شیرازی ام که خیلی چیزها را به من یادآوری کرد،
میثم افشاری یار و مهمان همیشگی این کلبه ی محقر مجازی،
و مادرم، مادرم، مادرم.
این چند نفر و بسیاری دیگر کمکم کردند، پس از عمری سالی را بدون افسردگی نو کنم. برای همه شان آرزوی سالی بهتر و پر برکت تر را دارم.سال نو مبارک!
